تبليغاتX
سکوت...
هی!!! گوشی رو بردار یقه ی خدا رو برام بگیر!!
 

حيف روزايي كه بي تو به سر شد

حيف شبهايي كه بي من سحر شد

تو بي من تنها من از تو تنهاتر

حيف اين عمري كه تنها هدر شد

 

من سردم تو سردي دل نيمه‌جونه

ميسوزه، ميسازه، درب و داغونه

مي‌لرزه حتي با چيك‌چيك اشكام

مثل گنجشكي كه زير بارونه

لبهامون لبخند عشق و كم داره

دلگيرن روزامون، لحظه غم‌باره

دستات و نذرم كن خيلي محتاجم

پاييزم، مي‌ريزم رو به تاراجام

 

من ابرم تو بارون، اين قصه خيسه

خورشيد و برگردون اينجا قديسه

اعجاز بارون و باور كن وقتي

مي‌خواد اين احساس و از نو بريزه

 

من ابرم تو بارون اين لحظه نابه

اين لحظه مخصوص ماه و مهتابه

بيدارم يا اينكه مي‌بينم خوابه

كي نيلوفر سهم قلب مردابه؟؟!!

 

اينجا قلب آدمها بي‌فانوسه

روياشون رويا نيست عين كابوسه

اينجا چشمامون تو گريه مي‌پوسه

من جايي مي‌خوام با تو قد بوسه

ما دستامون با هم دنيا مي‌سازه

بي‌سقف و بي‌ديوار و بي‌دروازه

 

ما با هم هستيم و با هم مي‌ميريم

بپر با من بپر وقت پروازه ....

 

+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

با من برقص

Dance Me To The End Of Love

« تا انتهای عشق با من برقص »

به زیبایی ات با ویولونی سوزان با من برقص
تا
 آرامش را درون ام حس کنم با دلهره با من برقص
مانند شاخه ی زیتونی بلندم کن و کبوتر خانه زادم باش
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص

بگذار آن گاه که هیچ چشمی نیست  زیبایی ات را ببینم
بگذار حرکت ات را همان گونه که در بابل لمس می کنند حس کنم
آرام آن چه را که تنها از نهایت می دانم نشان ام بده
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص

برای پیوند با من برقص ، بی وقفه با من برقص
با مهر و بسیار دراز با من برقص
ما هر دو پوشیده در عشق خودیم، ما هر دو در بهشتیم
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص


 به خاطر کودکانی که تمنای به دنیا آمدن دارند با من برقص
به خاطر پرده هایی که بوسه های ما دریده اند با من برقص
گر چه هر تاری پاره است، حالا خیمه ی سرپناه را برافراز
 تا انتهای عشق با من برقص

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

اي دلآرامم به جانم بد مكن، بد مي‌كنم

گرکني يك با بدي من هم به خود صد مي‌كنم

گرشوي روزي عيان از پردة ‌] قَد قامَتم [

جان خود را من فداي قامت و قد مي‌كنم

كنده اي بنيادم اما، برده‌اي از يادم اما، داده‌اي بر بادم اما، من هنوزت عاشقم

آتشي بر جانم اما، سوز تو مي‌دانم اما، از جفا ويرانم اما، من هنوزت عاشقم

 

 

من نمي‌دونم خدا روز و از ملت گرفته که شب تازه ياد خاطرات جوونيشون مي‌افتن

بابا ديشب تا ساعت ۳ نذاشتن من بخوابم، به کي بگم

از بس خوابم مياد، سرگيجه الاغي گرفتم (به قول عليرضا)

+ نوشته شده در  ساعت 8 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

رفيق من سنگ صبور غم‌هام

به ديدنم بيا که خيلي تنهام

هيشکي نمي‌فهمه چه حالي دارم

چه دنياي روبه زوالي دارم

مجنونم و دل‌زده از ليلي‌ها

خيلي دلم گرفته از خيلي‌ها

نمونده از جووني‌هام نشوني

پير شدم، پير تو اي جووني

تنهاي بي سنگ صبور

خونه‌ي سرد و سوت و کور

توي شبهات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

اگرچه هيچ کس نيومد

سري به تنهاييت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش

اگر بياي همونجوري که بودي

کم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پرشده

هرکي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پرشدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه‌اي که خالي از عشق و اميد

هميشه محتاج به نور خورشيد

                                                 .............................

+ نوشته شده در  ساعت 10 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

 

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه


بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
 میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
 از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا ميدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

 

خیلی سخته باور کنی پدری که همیشه توی دستاش عین یه خمیر ورز داده می شدی و با ظرافت ازت نگهداری می کرد تا ترک بر نداری حالا نباشه و مجبور شی لباساشو بغل کنی

بهار نمی دونم چطوری باهات همدردی کنم؟! تنها کاری که از دستم برمیومد نوشتن همین شعر بود که خودم وقتی گوش می دم به یاد روزهای گذشته می افتم...

امیدوارم روح پدرت همیشه شاد باشه

+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

غروبم مرگ خورشيدم ،غم انگيزم ،تب آلودم
نگاه بنگي شهرم، پر از رسوايي دودم

مرا نفرين كن اي عرفان، كه ديشب در خيالاتم
خدا از بيخ گوشم رد شد و من بي خبر بودم

قناري با صداي خواندنم بر خاك مي افتد
كه من يك تكه از آيينه ي آواز داوودم

بدون تو در اين آلودگي هاي غبار اندود
من از دنياي شفاف تغزل نيز مطرودم

صداي پاي پاييز و طنين خش خش برگم
سكوت سخت ديوار و خروش هق هق رودم

جدا از روزهاي گرم و خوب با تو سر كردن
پر از تاريكي ملموس يك حس شب اندودم

حنيف فطرتم بر سنگفرش كوچه ها يخ زد
و من بي او شبيه آتش عصيان نمرودم

چگونه بي خيال زخم هاي كاري ام باشم ؟
مني كه دست هايم را به خون غم نيالودم

شبيه يك گليم پاره و محكوم نابودي
تنيده
  تارهاي كهنگي پيوسته در پودم

چرا از كوچه باغ خاطرات خوب من رفتي ؟!
مگر من با تو
  بد كردم ؟ مگر من با تو بد بودم ؟!

 

سعي كردم ولي نميشه فراموشت كرد، مخصوصاَ‌ اون چشماي قشنگت رو

ديگه حوصله خنديدن ندارم، اصلاَ‌ بدون تو حوصله هيچ‌كاري رو ندارم به خدا

+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

خورشید خاموش، از پشت شیشه

تصویر این شهر، دلگیر همیشه

شهر غریبه، دلهای غمگین

هوای بی تو،  هوای سنگین

 خونه ی بی تو، مثل یه زندون

حیف من و تو، حیف عشقمون

 

حیف تو بود، حیف تو بود ای گل من

عشق اگه بود، عشق تو بود ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود ای قلب من

آخر جاده ی عاشقی تنها شدن

 

گفتی خداحافظ، گفتم خداحافظ

گفتی پشیمونی، گفتم که هرگز

 نفس بریده، دستای لرزون

اشک توی چشمام، حیف، نگفتم بمون

 

غم یه عاشق غم کمی نیست

چه فایده از اشک، وقتی، وقتی کسی نیست

درد یه عاشق، درد کمی نیست

چه فایده از اشک، وقتی، وقتی کسی نیست

 

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من

عشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، بر باد بری

مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری

                                                           گفتی خداحافظ

                                                                  گفتم ....

 

حتي خداحافظي كردنت هم دل من رو سوزوند

حيف كه دستام به دستات نرسيد، كاش مي‌فهميدي چقدر دوستت دارم

اي كاش، اي كاش...

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

هردم گذر عمر دیدم در پس ایام

هردم شکوه دل دیدم ز خالی بودن جام


هر دم فریاد کنم زین دل نا کام

هردم یار بینم در خیال و می در جام

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 
   

من زاده ی دامان غمم هیچ کسم نیست

جز اشک در این غمکده فریادرسم نیست

ای درد بیازار مرا، هرچه توانی

خوش باش که می میرم و کس دادرسم نیست

*****************************************************

۰واسه من نیست۰

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

 

گویا سالهاست ترا می شناسم
از ستاره گان برایم آشناتری
و از پیوند زمین وآسمان ناگسستنی تر
درهجوم ناباور فصل ها
و در گذر رعد آسای روزها
در زمستان بر همگان الهام شدی
قلب کوچک و گرمت
سرمای زمستان را بی مفهوم می کند
چه خوشبختند زمینیان
که در فصل سرما زاده شدی
دیگر هیچ کس را نیاز هیمه نیست
هم قبیله
مرا در خوشبختی زمینیان سهیم کن
                                     
+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

 

اين هم روال زندگي ماست كه اول انگشت در چشم گره‌هاي زندگي مي‌كنيم و بعد كه كور شد مي‌خواهيم با همان انگشتان بازش كنيم ... و البته از هنرمندي ماست كه توانايي چنين هنرنمايي مردانه‌اي را داريم و هرگز كم كه نمي‌آوريم هيچ ، هميشه چند تا پيچ و مهره هم از وسايل زندگي‌امان كه ناشيانه باز كرده‌ايم زياد مي‌آوريم. زندگيِ عجيبي داريم ؛ با مردمي كه كتاب زندگي‌اشان را مثل يك دسته اسكناس دوهزار توماني ورق مي‌زنند و هر روز صفحاتش را مي‌شمرند كه مبادا يكي كم شده باشد ! اما چه سود كه دير يا زود روزيِ نوزاد نورسيده‌ي شاگردِ چاپخانه را خدا در چاپ اعلاميه ترحيم ما قرار مي‌دهد: حتي اگر خودت را هم فريب بدهي ، خدا را كه نمي‌شود؛ با اينكه خودت مي‌داني بهترين چاپگر ليزري ساخت كارخانه اچ پي را داري و تراول‌هاي ايمان جعلي تو را كارشناس بانك ملت شعبه مردم هم تشخيص نمي‌دهد... !

هميشه خدا را شكر مي‌كنم كه نمي‌فهميم پشت لبخند اطرافيانمان چند من نفرت خوابيده و شومينه لوكس اتاق پذيرايي همسايه‌امان از هيزم درخت حيات(!) كيست كه اينگونه گرم مي‌كند !

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

 

یه دل می گه مشو عاشق کس

یه دل می گه می میرم بی نفس

یه دل می گه برم و

یه دلم می گه خو کن به قفس

یه دل می گه پر رنگ و ریاست

یه دل می گه اینه رویای ماست

یه دل می گه بگم و

یه دلم می گه فردا با ماست

یه دل می گه پر از عشقم هنوز

یه دلم می گه که بساز و بسوز

سر کن به فروغ، خو کن به دروغ

این عمر دو روز

یک عمر دو هوا، خسته ام به خدا

نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا

رویای عزیز، تردید و گریز

بی عشق نمی تونم به خدا

سلطان قلبم، بی تو سرابم

آلوده ی فکر ناجور و تردید

برگرد و از من عشقی بنا کن

کانون روحم به عشق تو نزدیک

+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

 

دوست دارم

يک شبه صد سال پير شوم

در کنار خيابانی بايستم

     تو مرا بی آنکه بشناسی

          از ازدحام تلخ خيابان عبور دهی...

هفتاد سال پير شدن يک شبه،

       به حس گرمی دست های تو

            هنگامی که مرا عبور می دهی

                  بی آنکه بشناسی، می ارزد

نه...

بيش از آن می ارزد.  

 

دستهايت را می گيرم

     هرشب

        از ميان تمام ستاره ها عبورت می دهم

              تا به خوابم بيايی.

بعد همان جا رهايت می کنم،

      تا گم شوی.

 

کاش هفتاد سال بگذرد...

    و تو بی آنکه بدانی 

          پيوسته گم شوی

                 در خيالم

                      تا من هيچ گاه بيدار نشوم.

خوابيدن ابدی من

        به هميشه ديدن رويای تو

             می ارزد،

نه...

بيش از آن می ارزد.....

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

 

زمزمه ای در محراب
در غریب شب این سوخته دشت
من و غم، آه ... چه بر من بگذشت
کاروان گم شد و خاکستر، ماند
کرکس پیر دل من می خواند
ای عطش در رگ من جاری باش
شعله زن دودم کن کاری باش
رگ غم سوخته، ای ریشه ی من
بمک از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام، مدهوشم
طفل آواره ی شهر خوابم
تشنه ی خویشتنم، گردابم
برگ پاییز به دست بادم
ریخته، سوخته، بی بنیادم
کاروان سوخته ای چاووشم
در بدر زمزمه ای خاموشم
گره ی کور غمم،  بازم کن
قصه پایان ده و آغازم کن
ای تو گم، نامعلوم، ای نایاب
گنگ نامعلومی را دریاب
دست پیش آر که رفتم از دست
دامنم گیر که هیچم در هست
من و تو چیست؟ چه بیشی چه کمی؟
چو کویری و تمنای نمی
من و تو چیست؟ من و من باشیم
روح تنگ آمده از تن باشیم
بگریزیم و به هم آویزیم
عطشی در عطش هم ریزیم
نفسی در نفس من بفشان
بکشانم، بچشانم، بنشان
بکشان بر سر بازار مرا
جان فدای تو بیازار مرا
سنگ بدنامی بر جامم زن
کوس بدنامی بر بامم زن
زندگی چیست؟ سراب است، سراب
نقش پاشیده بر آب است، بر آب
عشق، خونابه ی دل پوشیدن
کفن ماتم خود پوشیدن
آرزو، گورکن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پیریست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن، از ساختن است
چه قماری که همه باختن است
زندگی چیست؟ مرا یاد بده
آنچه می دانم بر باد بده
توتیایی تو به چشمانم کش
تشنه ام، تشنه ی آتش، آتش
تیشه بر ریشه جان دوخته ام
دل به هر شعله ی غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشیده به سنگستانم
پیش از آن لحظه که نابود شوم
شب شوم، شعله شوم، دود شوم
در غریب شب این سوخته دشت
کرکسی پر زد و نالید و گذشت...

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 
 

رو درو دیوار این شهر، همش از تو یادگاره

توی این کوچه ی تاریک، منو تنها نمی ذاره

یاد حرفای قشنگت، که تو قلبم لونه می کرد

یاد دلتنگی چشمات، که منو بهونه می کرد

میزنه آتیش به جونم، پس کجایی مهربونم

آخه من ترانه هامو، واسه ی کی پس بخونم

دل من هواتو کرده، آخ کجایی نازنینم

کاشکی بودی و می دیدی، بی تو من تنهاترینم

توی این بازی که ساختی، من همه هستیمو باختم

زیر پات گذاشتی آخر، عشقی که من از تو ساختم

مگه تو دوستم نداشتی، از دلم خبر نداشتی

دلت از سنگ شده انگار، که منو تنها گذاشتی

می شینم منتظر اینجا، تا تو برگردی دوباره

تا بشینی پای حرفام، بریم تا ماه و ستاره

می دونم میای یه روزی، یه روزی که خیلی دیره

یه روزی دل شکستم، سر این کوچه می میره

می زنه آتیش به جونم، پس کجایی مهربونم

آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم

دل من هواتو کرده، آخ کجایی نازنینم

کاشکی بودی و می دیدی، بی تو من تنهاترینم

این چه حکمتیه که من تاحالا یه عید درست و حسابی نداشتم؟؟... خودمم نمی دونم

حالم خیلی گرفته است.. واسه همتون دعا می کنم هیچ وقت انتظار بی خود نکشین

كاش زنگ خونه رو مي‌زدي يهو مي‌ديدم كه تويي، به خدا تمام غصه‌هام فراموشم مي‌شد، چرا ديگه نمياي تو وبلاگم؟ يعني من انقدر بدم؟ حتي ديگه جوابمم نميدي؟ دوست داري پري بميره؟

علي علي!!!

+ نوشته شده در  ساعت 8 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

چنان دل کندم از دنیا

         که شکلم شکل تنهاییست

                 ببین مرگ مرا در خود

                     که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی

تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز

مرا امروز حاشا کن

       در این دنیا که حتی ابر هم

              نمی گرید به حال ما

                    همه از من گریزانند

                         تو هم بگریز از این تنها

فقط اسمی به جا مانده

از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفتر خالیست

قلم خشکیده در دستم

          گره افتاده در کارم

               به خود کرده گرفتارم

                       به جز در خود فرو رفتن

                           چه راهی پیشه رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند

گمان کردم که همدردند

           شگفتا از عزیزانی

                که هم آواز من بودند

                      به سوی اوج ویرانی

                            پل پرواز من بودند ....

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد!

                  نمی خواهم بدانم کوزه گر

                                از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاغم که از خاک گلویم

                                      سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

                                     گستاخ و

                                           بازیگوش

و او هر روز پی در پی

                  دم گرم خودش را در

                               گلویم سخت بفشارد .

و خواب

       خفتگان

              خفته را

                     بیدار سازد .

بدینسان بشکند دائم

                  سکوت

                        مرگبارم را ....

+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

 

من هیچ کس نیستم

 

تابم را از همان كودكي احساسم

از من گرفتي ...

وقتي شاخه‌هاي بودنت را

از درخت من حرص مي‌كردي ...

 

اين است كه اين روزها

ِانقدر برايت بي‌تابم ...

 

هنوز هم گاهي

تابم را بر شاخه‌هاي بريده‌‌ي بي‌جانت

در قاب عكس اتاق تنهاييم

مي‌بندم ...

 

چه خوب

كه اين تنها يادگارت را

اينجا جا گذاشتي...

تا من بتوانم هر روز

تابم را بر قاب عكست ببندم

و با خيالت

تاب بازي كنم ... 

يادگاريهات هنوز پيشم امانت مونده، هروقت بخواي پسشون مي‌دم

ولي اي كاش دلم رو هم بهم پس مي‌دادي

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

به طلوع کدام حادثه نزدیکم؟

وقتی شب

        لحظه ی زخم خوده ی بختم

                    را پلک می زند

و زمان

       ثانیه های تب کرده را

                    در لابه لای آخرین فنجان قهوه

                                 شعله شعله از چشمانم می چکد...

 

                   به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟

                    

بر روی کدام جدول            

    نگاهم در نگاهت ضرب شد ؟

               و باقیمانده ی من از تفریق تو

                                    ... هیچ ...

  

در کدام برج قمرم در عقربت افتاد

          و آسمان

                  قبر بلندی شد بالای سرم ؟

 

من..

   به هراس کدام لحظه ی شوم نزدیکم ؟

           به طلوع کدام حادثه ؟

                      که از  قله ی نگاهت سقوط کردم ...

 

چرا اين طور شد؟ چرا فراموش شدم؟ چرا؟

من خيلي تنهام؟ يعني تو حتي به من فكر هم نمي‌كني؟

بي معرفت!!! به خدا دلم داره مي‌تركه، خيلي بي‌معرفتي علي

+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

دستهایم خالی است

          عاری از یک گل سرخ...

 

و نه تنها تیغی

که در آن دست به جا مانده و رفت

 

           فصل گل میگذرد

                           ساقه اش پا بر جاست

                                            تیغ در دست کماکان پیداست

واژه ام قرمز رنگ

از کفم می چکد آن رنگ غلیظ

 

چشمهایم بسته

                     خاطر گل به خیال افکندم

                                        زخم دل از کف دستم پیداست

فصل گل باز گذشت

        ساقه اش پا بر جاست

                تیغ در دست کماکان پیداست.....

                                                          ........

+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 
 

واژه های من

واژه های مغشوش من

به کدامین دیار سیر می کنید

که بر قلم هستی نمی گنجید؟

 

به کدامین خدای انتظار، سبز ماندید؟

            این کودک آبستن دوران

                      دیرزمانیست خدا را سقط کرده

 

"شاید فرشتگان یادشان رفت مرا غسل تعمید دهند

شاید یادشان رفت او را هم ..."

 

  کجا سیر میکنید واژه های ناهمگون

                             ببارید واژه های من

                                                    ببارید..

 

*************

 

 

ای مست شده دیار پریان ترس و تنهایی

دستهای کودکانه ام را توان پرورشت نیست، کهنسال کودک پنداشته

کی پوست می اندازی

کی؟

باور کن آستینم دیگر جا ندارد

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

بوی خوشی نمی آيد

                          هواي زمين مرده .....

شکايت هم نمي توان .......

وقت رفتن است بر گذار عشق ..........

بوی خون مي دهد و هيچ .......

صداقت سر به دار ........ و ......کفر بيداد

مگر می توان رفت و نديد ....

                  دلم سرد است .......

پس :

         تامل بايد کرد !!!!

                شايدخوشی در راه است!!!؟

+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

سلام ماهی ها ...

        سلام، ماهی ها

              سلام قرمزها، سبزها، طلایی ها

 

به من بگویید آیا در آن اتاق بلور

        که مثل آخر شبهای شهر، بسته و خلوت است

                     صدای نی لبکی را شنیده اید

                              که از دیار پری های ترس و تنهایی

                                           به سوی اعتماد آجری خوابگاهها

                                                        و لای لای کوکی ساعت ها،

                                                                   و هسته های شیشه ای نور

                                          پیش می آید؟

       و همچنان که پیش می آید

ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند

        و قلب های کوچک بازیگوش

از حس گریه می ترکند....؟

**************

گاهي دلم مي گيرد ..

                  از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان  با لبخندي گرم

                                      فريبت مي دهند

دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند

                 و نوري كه تاريكي مي دهد

                                    ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند

دلم مي گيرد

از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

                و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند

از دوستي كه برايت

                  "هديه "

                         دو بال براي پريدن مي آورد

و بعد 

پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند

                                                                گاهي حتي

                                                    از خودم هم دلم مي گيرد...

+ نوشته شده در  ساعت 9 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 
 

این روزها سنگ مزار نازنین نگارم چقدر رنگ و رو پریده شده... انگار هرشب میان و تمام شعراتو به امید نابودی لگد می کنن! توهم مثل همه خسته ای..

چقدر دوست دارم اگه روزی خواستم بمیرم و یه خواب راحت بکنم، دیوار بغل به بغل تو باشم و هرشب جمعه که بقیه واسه آمرزش روح ما فاتحه می دن، ما هم واسه ی آرامش روحشون شعر بخونیم اونم با صدای بلند بلند بلند ...

 

حتی از مرده اش وحشت دارند؟!

خفته کسی که به حق، پرچم دار شعر معاصر امروز در جهان است،

و اوست که طلایه دار شکوه اندیشه ی نو و پوینده و اثرگزار حرکتی جاودان

کج رویهای اندیشه کج خردان "تا کجا؟ تا چند؟ آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان؟"

به کدام قصد و غرض؟ اگر سنگ نوشته ای بر مزارش نباشد از خاطره ها خواهد رفت؟

یا گمان برده اند جاودان نخواهد ماند؟ افسوس...

زبان قاصر از حماقتی و زمان مبهوت از فاجعه ای اینچنین!!

مرگ را دیده ام/ در دیداری غمناک/ من مرگ را به دست سوده ام/ من مرگ را زیسته ام/ با آوازی غمناک، غمناک/ و به عمری سخت و دراز و / سخت فرساینده

چقدر سخته که دلت نخواد باشی و کسی هم دلش نخواد باشی ولی چون خدا زورش زیاده باید باشی...

آخه این چه جور عدالتیه؟؟

**************

چهار جوابی:

کدام گزینه زیر خدا را بهتر توصیف می کند؟

الف-خدا از همه زودتر به دنیا آمده

ب- خدا خیلی سنگدل است

ج- خداخیلی فراموش کار است

د- خدا همیشه خواب است

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 
 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
         همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم 
              شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم 
                        شدم آن عاشق دیوانه که بودم 


                    در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
                                                 باغ صد خاطره خندید
                                                                 عطر صد خاطره پیچید 

 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم 
            پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم 
                             ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
                                                            شب و صحرا و گل و سنگ
                                                           همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ایینه عشق گذران است 
               تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است 
                                   باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
 
         چون کبوتر لب بام تو نشستم 
                 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم 
                              بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم 
                                           تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم !!!


اشکی از شاخه فرو ریخت
 
مرغ شب ناله
 ی تلخی زد و بگریخت
                                                                 اشک در چشم تو لرزید 
                                                                 ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
 
              پای دردامن اندوه کشیدم 
                             نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
           نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
                نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!!

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 

                       دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

 

                     چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند.

 

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد...

                                                                          پرواز را به خاطر بسپر...

                                                                       پرنده مردنی است!!!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 
سلام؛

دوستای عزیزم من تا چند روزی نمی تونم آپ کنم و نمی تونم بهتون سربزنم، آخه یکی از بهترین همبازی های دوران بچگیم، دخترعموم که فقط ۲۵ سالش بود به خاطر تصادف دیروز فوت کرد و من اصلاً حال و حوصله ی خودمم ندارم. وقتی برگشتم بیشتر براتون توضیح میدم.

همتونو دوست دارم.

فعلاً علی علی

+ نوشته شده در  ساعت 8 AM  توسط چه اهمیتی داره؟ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عكس تو هميشه اينجاست
كه نده دوريت عذابم
بشمرم چند تا ستاره؟؟
تا ببينمت تو خوابم!!!!
بيا با من قدم بزن، تو كوچه‌ي درد و دلام
بشكنه تنهايي من با يه تبسم يه سلام

نوشته های پیشین
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
نویسندگان
چه اهمیتی داره؟
چه اهميتي داره؟
پیوندها
رهگذر
پرستوي مهاجر
يه آدم اينجوري
لعنت خدا به من اگر.... (طغيان)
تا بامداد غزل (علي)
بیرونیم و به درون می نگریم
سکوت عشق
در آغاز هيچ نبود (سارا)
زندگي زيباست اي زيباپسند (دلارام)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM